قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2678

تاريخ الفي ( فارسى )

مىنمود اثر نصرت و ظفر در چهرهء سپاه او نمىنمود ، بلكه غلبهء اهل موصل ظاهر و هويدا بود . آخر الأمر ، چون در عاشر شهر جمادى الاوّل خبر فوت سلطان بركيارق به امير چكرمش رسيد ، امير چكرمش بسيار اندوهگين گشته اوّلا أكابر و اعيان شهر را طلب داشته فرمود كه : تا اين زمان ما به استظهار سلطان بركيارق و اميد امداد او جنگ مىكرديم . اكنون چون سلطان بركيارق به عالم آخرت شتافته مصلحت شما چيست ؟ شهر را به سلطان محمّد بسپاريم يا همچنان در مقام محافظت او باشيم تا مهمّات سلطان با برادرزاده‌اش ملكشاه بن سلطان بركيارق مشخّص گردد ؟ بزرگان شهر موصل بعد از دعا و ثنا گفتند كه : ما به واسطهء عدالت و شفقت امير غير از وى هيچ‌كس را بر خود امير نمىسازيم و در إمداد امير از مال و جان خود دريغ نمىداريم . باقى صلاح كار امير بهتر مىداند . بعد از آن ، چكرمش امراى خود را طلب داشته در اين باب با ايشان مشورت نمود . امرا به اتّفاق گفتند كه : ما قبل از اين ، به اعتماد سلطان بركيارق با اين جنگ مىكرديم . اكنون كه سلطان بركيارق از ميان رفت ، وارث ملك غير از اين كسى ديگر نيست و يقين كه برادرزادهء او با او مقاومت نمىتواند نمود ؛ چه ، پدرش از مقاومت او عاجز آمده به صلح راضى شد . پس صلاح دولت آن است كه امير الحال به اطاعت او درآيد . چكرمش اين سخن را پسنديده فى الحال كس پيش سلطان محمّد فرستاده به عرض رسانيد كه : تا اين زمان ، ما به واسطهء حكم برادر بزرگ تو ، سلطان بركيارق ، بر مخالفت تو اقدام نموده بوديم ، اكنون چون سلطان بركيارق به رحمت حقّ ، سبحانه و تعالى ، و اصل شد ما را كه بندهء اين دودمان عظيم الشأن‌ايم غير از اطاعت و بندگى سلطان ، چاره‌اى نيست . امّا ملتمس آن است كه سلطان وزير خود سعد الملك را با امان‌نامهء من و متابعان من از سپاهى و رعايا ، پيش من فرستد تا من به اتّفاق سعد الملك متوجّه ملازمت گشته در سلك بندگان دولتخواه منسلك گردم . چون اين پيغام به سلطان محمّد رسيد ، فى الحال سعد الملك وزير را با امان‌نامه پيش چكرمش فرستاد . سعد الملك به مجرّد رسيدن ، دست چكرمش را گرفته متوجّه ملازمت سلطان گشت و با وى گفت كه : خاطر جمع دار كه سلطان همين ولايت را به تو وامىگذارد و جميع ملتمسات تو را مبذول مىدارد . القصّه ، چون چكرمش به ملازمت سلطان محمّد رسيد ، سلطان بسيار اعزاز و اكرام نموده بعد از معانقه با او ، بنابر آنكه قبل از آمدن به سمع سلطان محمّد رسانيده بودند كه اهالى موصل از صغار و كبار ، مرد و زن ، بر مفارقت چكرمش زارزار مىگريند ، فى الحال او را رخصت مراجعت نموده گفت : برو پيش رعيّت خود كه خاطر ايشان متعلّق به توست و همه چشم‌انتظار در راه تو دارند .